نويسنده: Ghazal موضوع: شعر تاريخ ارسال: ۱۰ مرداد ۱۳۸۷
يكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست مي دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند .
بازديدها: 57


موضوعات
خبرها ()
شعر (1)
عکس ()
داستان ()
منوي کاربري
نام کاربري:
کلمه عبور:
 
آمار سايت

______________________

بهترين نويسندگان:
1- (Ghazal (1

آمار مطالب:
  يک ساعت پيش: 0
  امروز: 0
  اين ماه: 0
  کل: 1

آمار کاربران:
  يک ساعت پيش: 0
  امروز: 0
  اين ماه: 0
  کل: 1
  بن شدگان: 0
نظرسنجي
نظرشما در مورد سيستم؟
 
عالي
خوب
متوسط
بد


تقويم
«    آبان 2008    »
دسچپجشي
 
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
پر بازديدترين مطالب
آرشيو